نفر اول ، روز اول شاید بیست و چهار ،پنج ساله بود ؛ گوشی در دست چپ و سیگاری بین انگشت وسط و اشاره ی دست راستش بود . با گریه میگفت :« اصغر ، تو رو خدا بچه رو بیار ببینمش ، منم مادرم» . لحظاتی اشک جلوی چشمانم را گرفت و بیمحابا سرازیر شده بود . دلم میخواست گوشی را بگیرم و تمام ناسزاهای عالم را نثارش کنم . اما من اهلش نبودم .روز بعد، نفر دوم:زن از پشت گوشی داد میزد که بخدا اگر نیایی و تکلیفمو معین نکنی خودمو میکشم . دخترکش آن طرفتر گریه میکرد ، لحظاتی بعد از جیغهای زن ، بیهوش شد . ما گریه کنان به سمتش رفتیم و اسمش را پیوسته صدا میکردیم .روز زن مبارکپ.ن آيه 21 سوره روم : "وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً" " از نشانه هاي (عظمت) خداوند اين است كه همسراني از جنس خودتان براي شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش بيابيد، و در ميان شما محبت و رجعت قرار داد.و من نمی دانم چرا ادعای مسلمان بودن داریم و این طور به جان هم افتادیم
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
تاريخ: شنبه
7 بهمن
1402 ساعت: 6:03